فائزه صدر روزنامه نگار- فیلترشکن های روی گوشی ام یکی یکی اعتصاب می کردند. من هم دیکتاتوری که به حربه هایشان وقعی نمی گذارد، پاکشان کردم تا بفهمند رئیس کیست. نتیجه این شد که هفته هاست پنجره اینستاگرام به روی رئیس بسته است.
دروغ چرا؟ بدون اینستاگرام مثل مرغ توی قفس نبودم. بیشتر مثل یک آدم کمی نگران بودم که چیزی را جایی جا گذاشته ولی خیالش تاحدودی بابت آن چیز راحت است. حداقل مطمئن است که به زودی می رود چیزش را بر می دارد.
خوبی اش این که بدون شبکه های واقعا اجتماعی و تا وقتی که فقط پیام رسان های خز و خیل طوری مثل ایتا روی گوشی کار می کنند؛ صرف شدن وقت، آگاهانه و البته به انصاف خود آدم بسته است. من هم این مدت تمام تمرکزم روی کار و باز روی کار و فقط روی کار بود.
تا اینکه چند روز پیش این رییس مجبور شد سابقه پادکست هایش را جست و جو کند. باید پنجره های بسته را باز می کردم. همکارم فایل فیلترشکن کار راه اندازش را برایم ایمیل کرد و بعد از هفته ها، امشب با سلامی به اینستاگرام؛ دوباره سرم رفت توی گوشی.
سر شب، با هر خطی که روی صفحه می کشیدم، دیدار ها تازه می شد. صمیمی ترین رفیقم مکتب عوض کرده و در خلوص شرق غرق شده! یکی از همکارانم مهاجرت کرده، دوستم دارد ازدواج می کند. دو نفر از عزیزانم، عزیزانی را از دست داده اند و من کلی آرزوی موفقیت، تبریک و تسلیت نگفته و غم و شادی تجربه نشده دارم.
فراموش کرده بودم که اینستاگرام سال ها است به بولتن روابط اجتماعی، روابط خانوادگی، روابط دوستانه و بقیه رابطه های ما تبدیل شده و با بسته شدن این پنجره، چقدر از هم دور و بی خبر می مانیم.
رئیس یادش رفته بود که اینستاگرام چه بستر خوبی است برای معاشرت. دلم برایتان تنگ شده بود.

📤 اشتراکگذاری: