ایران این روزها در تلاقی بغض و حماسه نفس می‌کشد. زمین سر به زانوی غم نهاده و آسمان، مرثیه‌ای از جنس باران و آینه سر داده است. این اندوه سترگ، فراتر از واژه‌ها، بر گونه‌های خیس یک ملت جاری گشته تا حماسه‌ای بی‌تکرار از وداع را رقم بزند. از مرزهای مه‌آلود آذربایجان تا کویر تب‌دار جنوب، شیون بادها با تپش قلب‌های بی‌قرار یکی شده است. قلم در پنجه نویسنده راه گم کرده و غزل‌غزل دلتنگی را در سوگ مردی می‌نویسد که رفتنش، زمین را یتیم و دل‌ها را غرق ماتم ساخت.

چگونه می‌توان از مردی نوشت که ثانیه‌ثانیه زیستنش مجاهدت بود و عاقبت کارش، پروازی مطهر در ردای سرخ شهادت؟ امروز، ایران نه با یک مقام رسمی، که با پدری دلسوز و باغبان باغ‌های پرحادثه وداع می‌کند. خامنه ای همان پدری که در شب‌های تاریک فتنه، چراغ راه شد و در سال‌های سخت تحریم و اضطراب، سایبان دلواپسی‌های یک ملت گردید. رهبر شهید ما، بار سفر بسته است؛ اما این سفر، نه رفتن به زیر خاک تیره، که پروازی باشکوه به سوی آسمانی است که سال‌ها در اشتیاق وصالش بال‌بال می‌زد. او که پیشانی‌اش مهر سجده‌های طولانی سحرگاهان را داشت، اکنون به دیدار معبود شتافته و داغی ابدی بر دل‌های ما نهاده است.

بگذارید از میان پرده‌های اشک، با چشم دل به تماشای این وداع بنشینیم و با کلمات، تابلویی از عالم ملکوت بکشیم. در آن سوی این افق ابری و چشمان بارانی ما خاک‌نشینان، غوغایی وصف‌ناپذیر در عالم بالا برپاست. گویی ملائک صف کشیده‌اند، آسمان‌ها آذین بسته‌اند و شهدا با چهره‌هایی گشاده به استقبال ایستاده‌اند.

نگاه کنید! حاج قاسم سلیمانی، با همان لبخند شیرین و نگاه لبریز از وفاداری‌اش، نخستین کسی است که به استقبال مقتدای خویش آمده است؛ همان علمداری که سال‌ها در فراقش گریستیم و حالا اوست که دست ارادت بر سینه گذاشته و راه را برای پیر خویش می‌گشاید. در کنار او، سردار بی‌سر و سرافراز آذربایجان، مهدی باکری، با شانه‌های خسته از موج‌های خروشان اروند و چهره‌ای نورانی، ایستاده است تا به رهبرش خوش‌آمد بگوید. حسن باقری با آن چشم‌های تیزبین و طراح حماسه‌ها، و احمد کاظمی با آن دل نازک و خریدار شهادت، دور آقای شهید ایران حلقه زده‌اند. مصطفی چمران با نگاه عرفانی‌اش و طهرانی‌مقدم با دست‌هایی که بوی اقتدار موشکی ایران را می‌دهد، ایستاده‌اند. آن‌ها سرانجام پس از سال‌ها مجاهدت و غریبی بر روی زمین، دور یک سفره بهشتی نشسته‌اند و از روزهای سخت زمین می‌گویند؛ روزهایی که اکنون به شیرینی بی‌پایان لقاءالله پیوند خویش را کامل کرده است.

اما در این میان، تصویری هست که سنگینی اندوهش، بندبند وجود انسان را از هم می‌گسلد؛ تماشایی‌تر و جانسوزتر از هر کجای این بزم ملکوتی، حضور پروانه‌وار فرشتگان کوچکی است که مظلومانه از خاک پر کشیده بودند. کودکان معصوم و شهید میناب، همان‌ها که بی‌گناه و در کمال پاکی در خون خویش غلتیدند، امروز با بال‌های سپید خود گرد پیکر مطهر رهبر شهید می‌چرخند. آن‌ها با دست‌های کوچک بهشتی‌شان، گلبرگ‌های یاس و ارغوان بر سر راهش می‌ریزند و با همان لحن شیرین و زبان کودکی، به او خوش‌آمد می‌گویند. گویی به مقتدای خود می‌گویند: دیگر خستگی تمام شد بابا… دیگر چشمانت از بی‌خوابی غصه‌های ما سرخ نخواهد شد… اینجا دیگر نه صدای موشکی هست، نه طعم تلخ تحریمی و نه ستم ستمگران… و این تصویر پاک و زلال، همان نقطه‌ای است که دل‌ها را کباب می‌کند و چشم‌های هر ایرانی را بی‌اختیار بارانی می‌سازد.

در این میان، تبریز قهرمان، سر ایران و دیار عاشقان ولایت، در بهت این وداع سرخ زانو زده است. مردمان آذربایجان که همواره با غیرت بی‌مثال خود، پیشگام دفاع از حریم امامت بوده‌اند و نامشان با حماسه‌های تاریخ بزرگ این مرز و بوم گره خورده است، امروز دل‌هایشان را روانه تهران، قم و مشهد الرضا کرده‌اند.  ما مردم تبریز، اگرچه تقدیرمان این نبود که در خیابان‌های تهران، قم و مشهد زیر تابوت مطهرت شانه بساییم و بر پیکرت مویه کنیم، اما دل‌های شکسته خود را فرش راهت کرده‌ایم و با هر قطره اشک، عهد خود را با جانشینت تجدید می‌سازیم.

راز این اندوه عمیق و جانکاه در این است که رهبر شهید ما، صرفاً یک نام در کتاب‌های تاریخ نبود؛ او حقیقت جاری در رگ‌های این کشور بود. جامعه‌شناسی این سوگ به ما می‌گوید که پیوند ملت با او، پیوندی از جنس عاطفه، باور و سرنوشت بود. او در سخت‌ترین شرایط، زمانی که دشمنان کمر به نابودی این مرز و بوم بسته بودند، با صلابت حیدری خود ایستاد و نگذاشت پرچم افتخار این ملت بر زمین بیفتد. او به ما آموخت که چگونه می‌توان در عین مظلومیت، مقتدر بود و چگونه می‌توان با اتکا به خدا و تکیه بر توان داخلی، از سدهای بزرگ عبور کرد. اینک، پیکر مطهر او در میان سیل خروشان ارادت مردم تشییع می‌شود تا دنیا بداند که رابطه این ملت با رهبرشان، یک رابطه دیوان‌سالارانه و اداری نیست؛ بلکه رابطه‌ای است که با خون، ایمان و عشق سرشته شده است.

رهبر شهید ما! سفرت به سلامت و گوارایت باد این وصال شیرین. برو که قاسم و مهدی، همت و کاظمی، سال‌ها چشم‌انتظار آمدنت بودند؛ برو که امام رئوف، حضرت علی بن موسی الرضا(ع)، آغوش معطرش را گشوده است تا خستگی سال‌ها زخم تلاش بی‌وقفه، بی‌خوابی کشیدن و هدایت جبهه مقاومت در راه آزادی ملت‌های مظلوم را از تنت بزداید. اما بدان که این ملت بزرگ، این ملت غیور ایرلن و آذربایجان و این مردم همیشه بیدار و ولایتمدار تبریز، هرگز تفنگ بر زمین افتاده‌ات و پرچم برافراشته‌ات را رها نخواهند کرد. ما امروز در سوگ تو خون می‌گرییم و دلتنگ آن طنین حیدری صدایت هستیم، اما در سایه میراث ماندگارت یعنی اتحاد، مقاومت و امید، قوی‌تر، مصمم‌تر و پابرجاتر از پیش ایستاده‌ایم و راهت را تا ظهور خورشید عظمی ادامه خواهیم داد. سلام ما را به شهیدان برسان و در پیشگاه حضرت حق، شفیع روزهای سختی ما باش.