همیشه از فکر کردن به انسان‌هایی که خبر رنج کشیدنشان برایمان عادی شده است، فرار می‌کردم؛ از زنان افغانستان، کودکان غزه، آوارگان سوری، مادران داغدار جنگ، پناهجویان سرگردان در مرزها، قربانیان قحطی در آفریقا، بازماندگان زلزله و سیل و هزاران رنج دیگری که هر روز در صدر اخبار جهان قرار می‌گیرند. خبرهایی که آن‌قدر تکرار شده‌اند که گاه تنها چند ثانیه نگاهمان را متوقف می‌کنند و سپس در هیاهوی زندگی روزمره گم می‌شوند.

سال‌ها این دردها را از پشت شیشه‌ای نامرئی تماشا کرده‌ایم؛ شیشه‌ای از جنس فاصله. فاصله جغرافیا، فاصله تجربه و فاصله زیستن در جهان‌هایی متفاوت. رنج در آن سوی مرزها رخ می‌داد و ما، هرچند متأثر، نمی‌توانستیم عمق آن را آن‌گونه که شایسته است درک کنیم. شاید به همین دلیل بسیاری از این اندوه‌ها در ذهنمان به تیترهایی کوتاه، تصاویری گذرا و خبرهایی تبدیل می‌شدند که خیلی زود جای خود را به خبر بعدی می‌دادند.

شاید یکی از تلخ‌ترین ویژگی‌های جهان امروز، عادی شدن اندوه باشد؛ همان پدیده‌ای که از آن با عنوان «خستگی همدلی» یاد می‌شود. وقتی حجم خبرهای تلخ آن‌قدر زیاد می‌شود که انسان، ناخواسته و برای ادامه زندگی، بخشی از حساسیت خود را نسبت به رنج دیگران از دست می‌دهد. در چنین وضعیتی، نه از سر بی‌اعتنایی، بلکه از سر فرسودگی، یاد می‌گیریم از کنار بسیاری از دردها عبور کنیم.

اما گمان می‌کنم این روزها، با توجه به شرایطی که در کشورمان تجربه کرده‌ایم، چیزی در نگاه ما تغییر کرده است. انگار بیش از گذشته دریافته‌ایم که آرامش و امنیت، مفاهیمی همیشگی و تضمین‌شده نیستند. بیشتر از قبل می‌توانیم پشت هر خبر، زندگی انسانی را ببینیم که درست مانند ما برای فردایش برنامه داشته، برای عزیزانش نگران بوده و رؤیاهایی در سر پرورانده است. همین درک، فاصله میان ما و رنج‌های دوردست را کمتر کرده است.

شاید بزرگ‌ترین خطر برای انسان، خودِ رنج نباشد؛ عادت کردن به رنج باشد. اینکه اشک‌ها را ببینیم و دیگر متأثر نشویم؛ اندوه دیگران را بشنویم و چیزی در درونمان تکان نخورد. زیرا آنچه انسانیت را زنده نگه می‌دارد، نه مصون ماندن از درد، بلکه توانایی همدردی با درد دیگران است.

هنوز هم می‌خواهم از فکر کردن به این رنج‌ها فرار کنم؛ اما هر بار کمتر از گذشته موفق می‌شوم. زیرا امروز بیش از هر زمان دیگری باور دارم که رنج، ملیت و مرز نمی‌شناسد؛ همان‌گونه که همدلی نیز مرزی نمی‌شناسد. و شاید انسان بودن، در نهایت چیزی جز همین نباشد؛ اینکه بتوانیم در چهره انسان‌های دوردست، بخشی از خودمان را ببینیم.

مهدیه فرج زاده دکترای علوم ارتباطات اجتماعی