دستم تا نیمه راه قندان رفته بود. همان مسیر همیشگی، همان عادت قدیمی و بی‌فکر. چای برای من همیشه با قند معنا داشت؛ آن تکه کوچک سفید که سال‌ها کنار استکان می‌نشست و چای را شیرین می‌کرد. اما آن روز، درست چند سانتی‌متر مانده به قندان، دستم متوقف شد.
یادم آمد چند روز قبل، روی برگه آزمایش، عددی نوشته شده بود که از ذهنم بیرون نمی‌رفت؛ تری‌گلیسرید بالا. عددی بی‌جان روی یک کاغذ، اما در واقع گزارشی از سال‌ها بی‌توجهی‌های کوچک. سال‌ها «این یکی که چیزی نمی‌شود»، «از فردا رعایت می‌کنم» و «زندگی دو روز است». قند را برنداشتم.
چای را نوشیدم؛ تلخ، بی‌واسطه و صادق.
آن لحظه فهمیدم سخت‌ترین اعتراض‌های زندگی، اعتراض به دیگران نیست؛ اعتراض به خودمان است. اعتراض به همان آدمی که در آینه می‌بینیم. به همان کسی که هزار دلیل برای عقب انداختن تصمیم‌های درست پیدا می‌کند. کسی که از تغییر حرف می‌زند اما به عادت‌هایش وفادارتر از آرزوهایش است.
ما معمولاً اعتراض را در جاهای شلوغ جست‌وجو می‌کنیم؛ در صداهای بلند، در جدال‌ها و در مخالفت‌های آشکار. اما حقیقت این است که سرنوشت انسان بیشتر در سکوت تغییر می‌کند. در لحظه‌ای که کسی نمی‌بیند قند را برمی‌داری یا نه. در لحظه‌ای که تصمیم می‌گیری از آسان‌ترین انتخاب زندگی عبور کنی.
بیشتر ما قربانی اتفاقات بزرگ نمی‌شویم. زندگی‌مان را اشتباهات کوچک و تکرارشونده فرسوده می‌کند. یک قند، یک سیگار، یک ساعت کم‌خوابی، یک وعده غذای ناسالم، یک امروز و فردا کردن. هیچ‌کدام به تنهایی خطرناک به نظر نمی‌رسند. اما سال‌ها بعد، همین انتخاب‌های کوچک به شکل عددی روی برگه آزمایش، تنگی نفس روی پله‌ها یا خستگی دائمی بدن بازمی‌گردند.
از آن روز به بعد هر بار که دستم به سمت قندان می‌رود، احساس می‌کنم در یک نبرد کوچک شرکت کرده‌ام. نبردی که حریفش نه قند است و نه چای؛ حریفش آن بخش تنبل و بی‌انضباط وجود من است که همیشه لذت چند ثانیه‌ای را به سلامت چند سال آینده ترجیح می‌دهد.

شاید قهرمان‌های واقعی زندگی کسانی نباشند که کارهای بزرگ انجام می‌دهند. شاید آن‌ها آدم‌هایی باشند که هر روز، بارها و بارها، در برابر وسوسه‌های کوچک می‌ایستند. آدم‌هایی که کسی تشویقشان نمی‌کند، کسی برایشان کف نمی‌زند و حتی کسی از پیروزی‌شان خبر ندارد.
چای آن روز تلخ بود. اما حقیقت این است که گاهی تلخی چای، شیرین‌تر از عواقب شیرینی قند است. و شاید بلوغ، از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که انسان یاد می‌گیرد به بعضی خواسته‌های خودش «نه» بگوید.

مهدیه فرج زاده – روزنامه نگار