ما پیر بچه های دهه شصت فکر می‌کنیم بدترین هدایای تولد را گرفته‌ایم، چون نسلی بودیم که وقتی به دنیا آمدیم، مادربزرگمان به جای تخت خوابی که ماکت فراری و بی ام دبلیو باشد، پرده های خانه ما را نو کرده بود!

شماها یادتان نمی آید ما ها در جشن تولد سه چهار سالگیمان، لیوان و استکان یا پارچ و پتو هدیه می گرفتیم. در نوجوانی به هر مناسبتی چند متر پارچه از جنس پلی استر برایمان کادو می آوردند که همان را می دوختند تنمان می کردند و در کل مراسم دید و بازدید نوروز یا در مهمانی های افطار، لای آن پارچه های سنگین و لیز گرفتار خلاء نفرت انگیزی از بوی اسپری کبری و شمیم عرق خودمان بودیم!

هدایای والدین که در تحلیلی روانکاوانه ‌معادل فریب، کودک آزاری یا سوءاستفاده عاطفی بود. هر بار داخل یک پاکتِ پول آشنا که هیچ وقت گم، خراب یا کهنه نمی شد به یک کداممان مبلغی هدیه می دادند و مدتی بعد دقیقا وقتی نقدینگی لازم برای یکی از گیر و گورهایشان را جمع کردیم، پول را با وعده: “پس انداز برای آینده ات”، پس می گرفتند! یا آن پس انداز؛ هیچ وقت پَس انداخته نشد یا آینده وعده داده شده هنوز از راه نرسید! ای کاش لااقل بابت جمع کردن مشتاقانه و نگهداری وفادارانه از آن اسکناس ها کارمزد می گرفتیم!

آخرین ماه رمضانی که دایی پیر مادرم با همسرش به خانه ما آمدند، وقتی مریم خانوم می‌خواست کفش‌های میرخان را در پاگرد خانه ما از پایش در بیاورد، قبل از اینکه خم شود یک کیسه نایلونی مشکی را که تق و توق صدا می‌کرد از زیر چادرش بیرون آورد و به مادرم داد و گفت: “بولار ایچی جوتیدی، بیرین ده ورمیشم ماماوا”

مادرم کلی تشکر کرد، انگار که سویچ لوکانو گرفته باشد. عصای پیرمرد را از دستش گرفت و کمک کرد بنشیند روی پله، ولی قبلش کیسه ای که تق و توق صدا می کرد را داده بود دست من. وقتی رفتم توی آشپزخانه، فورا کیسه را باز کردم ببینم امشب بین پیشکش ها به جز زولبیا و بامیه چه داریم؟ یک کاسه و بشقاب چینی قدیمی توی کیسه بود که نه جعبه داشت نه کاغذ کادو، فقط بین کاسه و بشقاب یک برش از روزنامه ای قدیمی گذاشته بودند که تق و توق صدا ندهد، ولی می داد!

با اینکه خواهرم همان شب، بعد از رفتن مهمان ها، به من گفت میرخان دایی شب ها دندان‌های مصنوعی اش را می گذاشته توی همین کاسه؛ ولی سال ها بعد سر اینکه آن کاسه و بشقاب را کدام یکی مان روی جهیزیه ببرد خانه شوهر؛ کلی حرفمان شد و دست آخر هم خود زورگویش پیاله نگهداری از دندان های مرحوم میرخان طباطبایی را برد گذاشت توی بوفه خانه اش!

یک نوروز که برای عید دیدنی رفته بودیم خانه عمه بابا، پیرزن وقتی شنید روز تولد من نزدیک است، از جا بلند شد، دسته مبل ها را یکی یکی گرفت و رفت ته سالن نشست جلوی کمد دیواری، با دست های لرزانی که انگشتانش از شدت آرتروز خم شده بودند، چند بقچه را که ام‌ پی تری توی کمد جا داده بود، یکی یکی بیرون کشید، باز کرد و بست تا اینکه از اعماق یکیشان یک جفت روبالشی قرمز که بوی نفتالین می‌داد درآورد و بعد از اینکه کلی ماچ از من گرفت روبالشی را داد دستم و گفت: “بو قیزین تَوَلوودی موبارک”. شب بابا در راه برگشت به خانه کلی دعوایم کرد و غر زد که چرا نیم خیز پیرزن را بغل کرده بودم؟ چرا با ادب دو زانو جلویش ننشستم؟ و چرا به عقلم نرسید دستش را ببوسم؟ در دوره ای که کادوی تولد می توانست یک دفتر چهل برگ، تعلیم و تعلم عبادت است باشد با چند مداد سوسمار نشان؛ یقینا یک جفت روبالشی تاریخ گذشته با بوی ابدی نفتالین در این حد حرمت داشت به ویژه که هدیه دهنده بزرگ خاندان بود.

ما ها حوله هم زیاد هدیه می گرفتیم. سجاده که شاخ هدایایمان بود. هر کسی از زیارت برمی گشت سجاده ای، مهری تسبیحی هدیه می آورد، ولی یک مرحله دیگر هم داشتیم که یک نفر سجاده و مهر و تسبیح سوغاتی اش را به ما هدیه می داد. مثلا جواب کنکور می آمد و خبر قبولی ات در کاردانی ریاضیات کاربردی پیام نور بناب توی بوق می شد، بعد یک روز صبح زن همسایه برایت جانمازی با برچسب تولیدی در دمشق هدیه می آورد! یا تابستانی که از دوچرخه به زمین خورده و شل و پل شده ای، رفقایت به دیدنت آمده و برایت سجاده ای با طرح حرم امام رضا(ع) می آورند!

معضل هدایای نامربوط در نسل ما آنقدر فراگیر بود که دوست من و خواهر کوچکش بابت همین داستان در میانه یک جشن تولد کودکانه از خانه میزبان در هفده شهریور قدیم فرار کرده و پای پیاده به منزل خودشان در کوچه باغ برگشته بودند؛ چون در مرحله باز کردن کادو ها از نمایش عمومی قابلمه آلمینیومی که مادرش کادو کرده و به دستشان داده بود سخت خجالت می کشیدند؟

ما ها در این فقره سنت والدینمان را تکرار نکردیم. دهه ۸۰ که رسید زندگی خودمان را تشکیل دادیم و تصمیم گرفتیم هدیه های چشم قلبی کن بدهیم. مملکت آن سال ها از جنگ فاصله قابل توجهی گرفته بود، درآمد نفتی به راه بود و شده بودیم یک پا مصرف کننده. دیگر کمتر کسی پارچ و لیوان کادو می گرفت، مگر اینکه برند اش کریستال بوهمیای چک باشد.

بچه هایمان برای جشن تولد همکلاسی ها کادوی “بشقابا گویمالی” می بردند. می رفتیم از فروشگاه جزیره در ششگلان لباسی برازنده صاحب تولد می خریدیم یا حداقل می‌رفتیم به آقای معبودی می گفتیم یک عطری، ادکلنی چیزی بدهد ببریم.

می پرسیدیم نوزاد تازه متولد شده پسر است یا دختر؟ بعد تصمیم می گرفتیم از در شرقی وارد ال سی سی وایکیکی لاله پارک شویم یا از ورودی غربی؟ لباسی را برای بچه دیگران می خریدیم که دوست داشتیم بچه خودمان هم همان را بپوشد.

خریدن یک کوله پشتی از شهر کتاب سیزده آبان برای دانش آموزی که قرار است راهی کلاس اول شود؛ راضیمان نمی کرد، پس توی دل کوله را تا خرخره با قمقمه و جا مدادی و ماژیک شبرنگ و دفتر پر می کردیم تا بچه هر زیپ کوله را که باز می کند سورپرایز شود و لبش بخندد.

اما از بخت بد روزگار دست و دلبازی دهه شستی ها دوام نداشت. شماتت کردن پدر و مادر ها کار دستمان داد، گویا کائنات می خواهد ما را به دورانی برگرداند که پارچ کادو بدهیم و هدایای نقدی بچه هایمان را برایشان ‌پس انداز کنیم!

حس کرده اید که این روز ها به شکلی سریع و آشکار به سمت هدیه دادن دکوری های خودمان رفته ایم، تحملش سخت است، قرار نبود ماها برای جور کردن هدیه سر در کابینت ها فرو ببریم! نسل ما هیچ وقت فکر نمی کرد روزی مجبور شود مثل والدین جنگ زده اش از اعماق بقچه و صندوق هدیه جور کند، وگرنه جعبه هایشان را نگه می داشتیم!

حالا ما پیر بچه های دهه شصت نه تنها فکر می‌کنیم بدترین هدایای تولد را گرفته‌ایم، بلکه قرار است به عنوان بدترین هدیه دهنده ها نیز شناخته شویم!

فائزه صدر، روزنامه نگار